خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
113
أخلاق الأشراف ( فارسى )
اين قول آنكه متصوّفه « 1 » جماع دادن را علّة -
--> ( 1 ) . متصّوفه ، صوفيان و پشمينهپوشان ، متصوّف اسم فاعل است از تصوّف به معنى پشمينهپوشى ، آنكه خود را صوفى معرّفى كند ( و يا مردم او را چنين بشناسند ) . و اينكه گاهى در برابر صوفى آن را به معنى كسى كه خود را صوفى و اهل راز وانمايد به كار مىبرند و يا از آن اين معنى را استنباط مىكنند ، درست نمىنمايد . زيرا اگرچه از معانى باب تفعّل وانمودن و به خود بستن بىجا نيز هست مانند تكبّر و تشبّه ، امّا گاهى براى مبالغه و تكثير هم گفته مىشود مانند متطّبب يعنى كثير العلم و العمل فى الطبّ . چنان كه در حديث نبوى آمده است : راجعوا حارث بن كلدة فانّه رجل متطّبب ، چه به نظر نمىرسد كه پيامبر اكرم با قول مذكور او را ذمّ كرده باشد [ هرچند از متطّبب معنى ذمّ نيز اراده كردهاند مثلا آنجا كه ابن سينا در ردّ محمّد زكريّاى رازى - و جواب ابو ريحان بيرونى - رازى را « متطّبب فضولى » ناميده است ، - على اصغر حلبى ، تاريخ فلاسفهء ايرانى ، 267 - 268 ، چاپ دوّم ، انتشارات زوّار تهران . ] . با اين همه ، با دقّت در متون پارسى چنين برمىآيد كه اين فرق ميان صوفى و متصوّف هميشه مراد نويسندگان و دانشمندان نبوده است و غالبا صوفى را به جاى متصوّف و بالعكس به كار مىبردهاند . در لسان العرب آرد : تصوّف . اى : صار صوفيّا . عطّار گويد ( دكتر صفا ، گنج سخن 2 / 86 ، ابن سينا ، 1340 ه . ش . ) : در تصوُّف گر تو رنجى مىبَرَى * من بَسَم پيرِ تو در صوفىگرى . ناصر خسرو گويد ( سفرنامه ، 32 ، وزينپور ) : « . . . و در آنجا [ - بيت المقدّس ] جاهاى نماز و محرابهاى نيكو ساختهاند ، و خلقى از متصوّفه هميشه آنجا مجاور باشند و نماز همانجا كنند . » امّا از آنجا كه عبيد روى هم رفته با صوفيان ( تا چه رسد به متصوّفه ) ميانهء خوبى نداشته ، و همينطور با نسبتى كه به آنها مىدهد ، مىتوان گفت كه از متصوّفه به آن معنى تعريضآميز ( - Pejoratif ) نظر داشته است . - همينطور بايد دانست كه « لفظ متصوّفه به جاى جمع متصوّف است مانند صوفيّه به جاى جمع صوفى . و جمع صحيح هر دو به واو و نون [ و ياء و نون ] است . و هرچند گاه -